تبليغاتX

"

 

نشسته بودم توي ايستگاه پارك ملت

اربيت پونه جويدم و با خودم ميگفتم

 

هواي گرفته يه عصر پاييزي

راه رفتن تو رديف درختاي برگ زرد

صداي حميد عسكري

و نم نم بارون

.....

نه اين هوا فقط يه هواي دو نفره نمي تونه باشه

هوا ؛

هواااي با تو بودنه و بس!

+ هواي پاييزي پارك ملت ادمو بدجور مستعد عاشقي ميكنه (بر منكرش هم لعنت..)

 

| |

 

داشت ميگفت تو هنوز توي رويايي و تخيل....

يه نگاهي هم به كتاب شعراي اهدايي انداخت و به مسخره گفت: و بسيار رمانتيك و پروانه اي....

گفتم يكي رو نشون بده كه توي دنياي واقعي و منطقش شاد باشه اگه هر دوش بده همون بهتر كه ادم توي دنياي تخيل پوچ خودش خوش باشه!!!!!!!!! ( فك كنم يه هم چين جمله اي رو توي كتاب يك مرد فالاچي خونده بودم از اينكه جوابش داده بودم خوشحال بودم ولي بعد يهوو اين جمله اومد توي ذهنم.....و تخيل فاصله خواهد انداخت بين و تو واقعيت.....!)

+ دقيقا نميدونم تو چي فكر ميكني؟؟!  ولي ميدونم هر چي هست چيزه خوبي نيست

 

| |

 

اين واژه ي  تنهايي ادمو ميترسونه ميترسونه ميترسونه ..........!

 

 

| |

 

 

دلم برای روزمره هام تنگ شده!!

 +حالا يكي نيست بگه اخه

روزمره ام (كه از اسمش پيداس) دلتنگي داره!!!!!!!!!!!!!!

 

| |